مشق سوم
گاهی بعضی چیزها یکهو همینطوری بیشتر از آنکه انتظارش را داشتهای، یا قرار بوده است باشند، برایت جدّی میشوند. مثلاً فرض کن رفتهای راه پیمایی. یک راه پیمایی که صدها هزار نفر تویش شرکت کرده اند. دوش به دوش رفقایت راه میروی، پلاکارتِ توی دستت را بالا، جلوی دوربین به این و آن نشان میدهی. گاهی هم که مأمورها میافتند دنبال جماعت، با هیجان از روی جدول میپری، میدوی توی کوچه ایچیزی یا خودت را لای جمعیت گم میکنی. آنوقت همانطور که داری میدوی و از مبارزهی سیاسی مهیّجت لذّت میبری، یکهو یک ابلهی از بالای پشت بام صاف با تیر میزند توی شکمت... حالا خر بیار و باقالی بار کن! یکی به این جماعت بفهماند که الّا بلّا من نیامده بودم خیابان که شهید بشوم. اصلاً من رأیم را نخواستم، باشد مال خودتان. ولی مگر میشود کاریش بکنی؟ همین که تیر خورد توی مشکَت حدّاکثر کاری که از دستت بر میآید این است که این دم آخری اشهدت را بگویی یا اگر بلد نیستی لااقل یک تجدید نظری راجع به اعتقادات مذهبیات بکنی.
نقطهی مقابل قضیه آن است که یک چیزی را زیادی برای خودت جدّی فرض کنی، مهم بکنیاش. ولی بعد یکهو یک اتفاقی بیافتد که بفهمی انگار قضیه خیلی ساده تر از آن چیزی که فکرش را میکردی بوده است. مثلاً فکر کنی عاشق یک دختری شدهای. کلّی خودت را پیشش کوچک بکنی و نازش را بکشی. بعد هم که طرف گفت نه،نمیشود، هی بنشینی کنج خانه، روی تختت کج و کوله شوی و برای چندمین بار عشق را پیش خودت تعریف کنی. آنوقت یک دفعه یک لکّاتهای را از گوشهی خیابان پیدا کنی و همین که یکبار رویش خوابیدی عشق و عاشقی به فلان جایت هم نباشد...
هر دو حالتش ممکن است.
مشق دوم
امشب رفتم دودیدم. انصافاً خوب هم دویدم. بعد این همه سیگارکشیدن و غذای چرب خوردن و با ماشین اینطرف آنطرف رفتن. تصمیم گرفتهام هر شب بروم بدوم. نمیدانم این قضیهی تصمیم گرفتنهایم دوباره از کی شروع شد. ولی حدس میزنم وقایع اخیر، با همهی تلخیها و دشواریهایش، امید به زندگی را در من جاریتر کرده است.چیزهایی که فکرش را هم نمی کردم روزی برایم مهم بشوند، یک دفعه پیش چشمم پررنگ تر و مهمتر شد. ایرانی بودنم برایم مهم شد. اینکه توی کشورم چه میگذرد، این که دوستانم توی شهرهای دیگر چه بلایی سرشان میآید، و جالب تر از همه اینکه اصلاً آخرش قرار است چه بشود- چند وقتی بود عادت کرده بودم به آخر چیزها فکر نکنم.- همه ی اینها یکباره توی ذهنم برای خودشان جا باز کردند. بعد هم فکر کردم به ماندن توی این مملکت، به داستان نویس شدن. حالا هم کارم به جایی رسیده که میخواهم هر شب بروم دانشگاه بدوم.
مشق اول
بالاخره باید خودم را از این وضعی که هست در بیاورم. باید تکلیف خودم را با بعضی چیزها روشن کنم. یکیش همین داستان است. همین نوشتن. باید برای خودم روشن کنم که چقدر خوب میتوانم بنویسم. نه برای اینکه سبُک،سنگین کنم، ببینم اگر توی این وادی هم چیزی نمیشوم،مثل باقی چیزها ببوسم بگذارمش کنار. نه! کار من با ادبیات بیشتر از اینها بالا گرفته که بشود کنار بگذارمش. شده هم که بشوم مثل همین امیری ، یا هرکدام از آنهایی که بیست سی سال است میآیند جلسهی نقد ولی از جلسه که پا میگذارند بیرون، هیچ کس فکرش را هم نمیکند که طرف مثلاً داستان نویس باشد، یا اصلا نه، بشوم عین یکی از همینهایی که یک کتاب خانهی کوچک توی اتاق خوابشان دارند، هر شب میخوانند و گاهی هم چیزکی مینویسند؛ هر کدام اینها هم که بشوم باز هم نمیشود ادبیات را کنار بگذارم. حالا داستان برای من کاری میکند که... اصلاً مهم نیست که چکار میکند. مگر مثلاً ماه گرفتگی پشت بازوی راستم، یا مثلاً بوی ترش عرق تنم که بازیهای بچگیام را با خمیر نانوایی به خاطرم میآورد چکار برایم میکننند؟
مسأله این است که آدم تکلیفش را با خودش روشن کند. نه اینکه مثلاً با خودش بگوید من نمیخواهم. و اگر بخواهم چنین و چنان میکنم. اگر بخواهم درس بخوانم شاگرد اوّل میشوم. اگر بخواهم دوست دختر داشته باشم میتوانم. نه. از این کارها زیاد برای خودم کرده ام. ولی از همان روزی که فهمیدم ضعیف بودن آن طورها هم که بقیه میگویند بد و چندش آور نیست، از همان لحظه احساس کردم آزاد تر شدهام. حالا فقط دلم میخواهد که بدانم. این که میشود یا نمیشود، میتوانم یا نمیتوانم اگر چه مهم است، چندان برایم حیاتی نیست. مسألهی مهم این است که تکلیفم را با خودم روشن کنم.
حالا، این دو سه ماهی که کمی سنگینی درسها را کمتر روی دوشم حس میکنم – اگر چه به اندازهی کافی تکلیف و پروژه برای تابستانم گذاشته اند که نشود اسمش را بگذارم «سه ماه تعطیلی»- این دو، سه ماه میخواهم هر شب یک چیزی بنویسم. مهم نیست چی. مهم نیست که اینها داستان است یا واقعیت، احساس حقیقی ام است یا بازی کلمات که ذهنم را مقهور خودش میکند. مهم این است که تصمیم گرفته ام بنویسم. اگر چه شاید باز فردا تصمیم دیگری بگیرم ولی تا فردا... میگویند خدا بزرگ است.
پُل نیمه کارهی شهر
و تصویر لرزان مردی
که شیشه زیر گامهایش فلز میشود.
و توُی شلوغی بلوار
هیچ اتوبوسی
او را زیر هُرمِ خاموشِ چرخهایش نمیگیرد.
زیر زردیِ نورافکنهایِ پارک
هیچ کودکی
توپ کمبادَش را به او پاس نمیدهد.
و هیچ دختر بچهای حتّی
یک دانه چیپس
از توی پاکتِ تنهاییاش بر نمیدارد.
شبها
بادکنکی که لای تنگیِ شُشهاش گیرکرده
میتِرِکد
توی اساماسی
و گم میشود
لای دود قلیانی
که یواشکی
از گوشهی لبخند دُختری
سَرریز میکُند.
پ.ن. مسخره نکنین. من شاعر نیستم. منتها بعضی وقت ها حوصله داستان نوشتن ندارم.
حرف هایی که باید یک جایی گفت
1- تعطیلات عید-و کمی قبل و کمی بعدش- توی سفر بودم. دوازده روزی جنوب توی یک شهری به اسم نخل تقی ماندیم. توی خانهای که دور تا دور حیاطش هفت تا درخت نخل بزرگ داشت. زمینش پر از سوراخهای موش خرما بود و دیوارهایش پُر مارمولک. نخل تقی یک شهر کوچکی نزدیک عسلویه است. یک طرفش دریاست و ماهیگیرها و خانه های روستایی گازکشی نشده، و طرف دیگر کوه است و پتروشیمیها و پالایشگاهها و مشعلهای عظیمی که شبها کوه را مثل پرستشگاه خدایان روشن میکند.
2- حرفهای زیادی هست که بشود از این سفر زد. تجربهای بود که شاید بعداً گوشه وکنارش را بتوانید توی داستانهایم پیدا کنید. چیزی که هست... با خودم فکر کردم بد هم نیست که فوق لیسانسم را که گرفتم، بروم جنوب و توی یکی از همین پتروشیمیها چارده ـ هفت، یا حتی بیست و یک ـ هفت کار کنم. میتوانم یک قایق موتوری بگیرم و هفتههای تعطیلیام بروم ماهیگیری، یا حتی یواشکی دبی بروم. میتوانم یکی از این دخترهای باریک و بلند عرب را مخ بزنم و وقتهایی که توی تختم، کنارم خوابیده است چند کلمه در گوش هم عربی بگوییم و مثل بیمزهها کِرکِر بخندیم:«تعال...تعال...»
3- قبل عید دکتر (استاد راهنمایم) یک تز بهم داده بود که بخوانم. من هم خواندمش. ولی نمیدانم چطور است که جرات نمیکنم بروم توی اتاقش که در موردش حرف بزنم. یک احساس عجیب و مریضی نسبت به این استادم دارم... چیزی مثل اینکه یک نفر را دوست داری و دوست نداری که بفهمد دوستش داری... و اینکه یک احساسی بهت می گوید که او میداند که دوستش داری و او هم دوستت دارد ولی... ولی اینجا جایش نیست. اینجا نباید به روی خودت بیاوری.
4- دیشب سه، چهار ساعتی با یک مزاحم اساماس بازی میکردم و توی ذهنم سیچهل نفر را بجای او مجسّم کردم. آخرش معلوم شد که دختر داییام است. کلاً من آدمی هستم که راحت میشود سر به سرش گذاشت. اگر استاد بشوم احتمالاً بچهها مدام پشت سرم شیشکی میبندند و وقتی سرم روی کتاب است با گچ تاسی وسطش را نشانه میروند. به هر حال به نفعم است که به روی خودم نیاورم.
۵: داستان "آبتنی"، نوشته "تی کوپر" برگردان من و سامان آزادی در سایت "اثر" منتشر شد. می توانید آن را این جا بخوانید.
من و مادر بزرگم هر دو تا بیوه ایم.
توی این وبکَمِ تخمی هر چیز متحرکی، کند و مصنوعی حرکت میکند. مثلا انگشتان باریک مادر بزرگ که همینطور که به صفحهی مانیتور چشم دوخته، دارد بینی استخوانیاش را میخاراند. من هم همینطور که صفحه را نگاه میکنم، مال خودم را میخارانم و میگویم: «داره ضبط میکنه...» دو تایی با هم میخندیم. آب بینیاش را با دستمال سفیدی میگیرد. لپتاپم را میچرخانم تا کامل توی کادر بیاید. پشت سرش، وسط نقش و نگارهای پشتی قدیمی، چهار پرنده، دو به دو نوکهایشان را به هم چسبانده اند. حالا من گوشهی سمت چپ تصویرم و او گوشهی سمت راست. من نزدیک ترم و او دورتر.
تازه همین دیروز از سفر سوریه برگشته. توی راه انگار سرما خورده چون صدایش بدجوری گرفته است. خودش که میگوید: «این شکلات کاکو هارو که خوردُم به خسمُم نِشِسته.» حالا خشک و بیحرکت به صفحه خیره شده. همه چیز ساکت است. دنبال آهنگی چیزی میگردم. میگوید: «حالا دیگه کتابْ ته مِتِنی بنویسی یا نِه دیگه؟» می پرسم «چی؟» می گوید«کتاب ته که ترجمه میکردی میتونی بینویسی؟»
«آره دیگه... تو همین همه کار میتونم بکنم. مث کامپیوتره دیگه...» . صدای موزیک بلند میشود. موسیقی متن «در بروژ» است
«نِه... مُگُم کارکه... میری سرِ کار مِرِسی کتابته بینویسی؟» توی کادر متحرک میبینمش که دارد از پشت شیشههای عینک دور طلایی اش نگاهم میکند.
میگویم «نوچ»...«اونطوری نه... بازم ولی وقت میکنم، ش... ولی وقت نمیکنم دیگه. یعنی وقت آزاد ندارم دیگه. اونجا وقت آزاد خیلی داشتم حالا دیگه ندارم.» حالا بجای این که از توی صفحهی مانیتور ببینمش، مستقیما توی صورتش نگاه میکنم. اینجوری چین و چروکهایش عمیق تر شده اند، ولی در عوض زندهتر به نظر می رسد. باز بیحرکت نگاه میکند به صفحهی مانیتور. انگشتش را،از کنار گوشش، لای پیچ ملایم موهایش میبرد و میگوید: «چه موهای قشنگی دارُم» میخندیم. سرش را خم میکند و فرق کمپشتش را نگاه میکند. جایی که رشتههای سفید پیری ، اینجا و آنجا، از زیر سیاهیهایِ رنگِ مو، سبز شدهاست...
تفنگ چخوف در کلیسای جامع(قسمت دوم)
در قسمت قبلی این نوشته بحث مختصری راجع به نحوهی تأثیرگذاری منطق درونی اثر در انتخاب مناسب اجزای داستان کوتاه آوردم. همچنین گفتم که در داستانهای حادثه محور، این منطق درونی در جهت انتخاب اجزایی عمل میکند که پازل حوادث را در مسیر خط اصلی اثر کامل کنند. در حقیقت، در یک داستان حادثه محور تفنگ چخوف برای اینکه کارکردی در جریان حوادث داستان داشته باشد، مجبور است شلیک کند. اکنون بحث بر سرِ این است که آیا تاثیر گذاری تفنگ چخوف در داستانِ شخصیت محور نیز محدود به همین شلیک میشود؟ چطور میتوان قضاوت کرد که آوردن یک جزء بخصوص در چنین داستانهایی در جهت خط اصلی اثر است ؟
برای کامل کردن این بحث مجبورم تعریفی از داستان شخصیت محور ارائه کنم. اگرچه مطالعات اندک و ناکافی من در زمینهی نظریههای ادبیات داستانی، این مسأله را اجتناب ناپذیر میکند که درست یا غلط بودن این تعریف- چنانچه اصلاً در این حوزه مسألهی درست یا غلط قابل طرح باشد- شدیداً زیر علامت سوال قرار گیرد. به هر حال من اینجا قصد نظریه پردازی ندارم. با واژگانی که معنایشان برایم واضح تر مینماید بازی میکنم و سعی میکنم آنهایی را که معنایشان برایم گنگتر بنظر می رسد تعریف میکنم:
داستان روایتی است که از طریق پرداخت هنری یک واقعه، تأثیر واحد و یکپارچهای بر مخاطب خود میگذارد. ویژگی واقعه خروج از حالت تعادل است. بدین معنی که غذا خوردن هر روزهی شما سرِ میز شام، واقعه تلقی نمیشود. ولی چنانچه یک شب سرِ میز با پدرتان بحث کنید یا مثلاً یک تیغ ماهی توی گلویتان گیر کند، واقعه شکل گرفته است. داستان شخصیت محور داستانیست که حول یک واقعهی درونی شکل بگیرد. بدین معنی که خروج از حالت تعادل، و درگیری و تلاش برای بازگشت به حالت تعادل، درون ذهن شخصیت به وقوع بپیوندد. البته مقصود این نیست که نویسنده باید این درگیری را از درون ذهن شخصیت بیرون بکشد و مستقیماً به آن بپردازد. بلکه با بازتاب ذهن شخصیت از طریق رفتار و افعال بیرونی وی نیز میتوان داستان شخصیت محور خلق کرد.-نظیر بعضی از داستانهای کوتاه همینگوی-
بطور خلاصه، در داستان شخصیت محور، محوریت اثر درگیریهای درونی شخصیت است و لذا شکلگیری وقایع بیرونی و سایر اجزای داستان حول این هستهی اصلیست. بدین ترتیب هرگونه اتفاق بزرگ یا کوچکی، در سایهی واکنش ذهنی شخصیت اصلی معنا دار شده و اهمیت مییابد. بعنوان مثال در داستان «آلاسکا مگر چه خبر است؟» اثر کارور ریختن سودا روی کفش نوی «کارل» به طریقی در ذهن او با ماجرای شغل جدید همسرش «مری» و مهاجرتشان به کانادا، پیوند میخورد و باعث میشود که او لحظاتی بعد به خود جرأت ابراز نظر شخصیاش را بدهد. اینجاست که خریدن کفش نو در داستان اهمیت پیدا میکند و برای همین است که این داستان توی فروشگاه کفش شروع میشود. جایی که کارل میخواهد یک جفت کفش «راحت» بخرد، «سبک و اسپورت». (تا داستان را نخوانید نمیفهمید من چه میگویم.)
بنا بر این در داستان های شخصیت محور، تفنگ چخوف، برای این که نقش خود را ایفا کرده باشد، لازم نیست تا آخر داستان شکلیک کند. کافی ست شخصیت اصلی داستان، فقط یک بار نگاهی به آن بیاندازد و برای لحظهی کوتاهی خیال خودکشی از ذهناش بگذرد!
تفنگ چخوف در کلیسای جامع
بسط نظرات شخصی من در مورد اضافه گویی در داستانهای مدرن شخصیت محور (بخش اول)
خوب یادم است، اولین جملهی قصاری که توی کلاس داستان نویسی یاد گرفتم-و همهی شما حتماً آن را شنیده اید- این جملهی آنتوان چخوف بود : «اگر من در داستانم تفنگی را به دیوار آویزان کنم، این تفنگ باید تا آخر داستان شلیک کند.» آنروزها این جمله برای من که موقع داستان نوشتن، بر هیچ ستونی جز قوّهی تخیلام تکیه نمیزدم، قاعدهای مهمل و دست و پا گیر بود. حتی مدتی توی فکر نوشتن داستانی بودم که در آن تفنگی را به دیوار آویزان کنم و با تا آخر داستان با آن شلیک نشود. این لجاجت کودکانه – که اتفاقاً خیلی هم دوستش دارم- عمدتاً ناشی از این مسأله بود که من میخواستم آنچه را که میبینم بنویسم. داستان برایم جایی بود که میخواستم تجربیات جالب یا تکاندهندهی زندگی ام را در آن بگنجانم. از درخت گوجه سبز توی حیاط سابقمان تا صدای ساز مرد بلوچ که هر روز ظهر از خواب بیدارم میکرد.
مدّتی که گذشت، بر محدودیتهای خود به عنوان خالق یک اثر آگاه شدم. این که نه خدا به تنهایی، که خدا و ابزار با هم جهان را میسازند. و اینکه چطور محدودیت میتواند زیبایی بیافریند. بعلاوه جنبهی شخصی روایتها برایم کمرنگتر شد. دنیای شخصیتهایی که میساختم، اگرچه به دنیای من شبیه بود، ولی با آن یکی نبود. چرا باید توی داستانهایم به درخت گوجهسبز نگاه میکردم و از آن همه درخت دیگری که میتوانست توی باغ باشد غافل میشدم؟ اصلاً چرا چخوف باید تفنگ سر دیوار را نشان بدهد ولی از قاب عکسی که مادر بزرگ شخصیت اصلی داستاناش توی آن است هیچ چیز نگوید؟ پس در حقیقت فقط نویسنده نیست که مسیر روایت را مشخص میکند. بلکه خود روایت، (یا همان منطق درونی اثر) اگر نگوییم به بیشتر از نویسنده، لا اقل به اندازه ی نویسنده در تعیین ضرورتهای خود نقش دارد.
تا آنجا که من میدانم، تمامی محصولات زبان، از آنجا که زبان ابزار شکلگیری آنهاست، بطریقی از منطق موجود در زبان تبعیت می کنند. مثلاً دیالوگ را در نظر بگیرید. چنانچه دوستم از من بپرسد: «امروز دانشگاه چطور بود؟» ظاهراً من مختارم هر کدام از این جملات را در پاسخ به او بکار ببرم: «استقلال سه هیچ باخت» یا «استاد از کلاس انداختم بیرون» . چیزی که پاسخ اول را بیمعنا وا پاسخ دوم را معنادار میکند، همانا منطق نهفته در دیالوگ است. در روایت داستانی، این منطق به مراتب پررنگ تر وتعیین کنندهتر میشود. و همین منطق است که تصمیم میگیرد راوی موقع نگاه کردن به دیوار از تفنگ آویزان شده یا قاب عکس مادربزرگ سخن بگوید.
امّا این منطق درونی اثر چگونه عمل میکند؟ در داستان های حادثه محور مساله تقریباً روشن است. ما به اجزایی نیاز داریم که مسیر اصلی روایت را کامل کنند. امّا در داستانهای شخصیت محور قضیه تا حدود زیادی پیچیده تر میشود. مثلاً داستان کوتاه «از کجا دارم تلفن میکنم» اثر کارور را در نظر بگیرید. راوی داستان مرد میانسالیست که سال نو را در یک مرکز ترک اعتیاد به الکل سپری میکند.(اگر این داستان را نخواندهاید توصیهی اکید میکنم که بخواندید.» در قسمتی از داستان راوی خاطرهای از دوران کودکی دوستش نقل میکند که یک شب تاصبح را در چالهی عمیقی گرفتار بوده. آیا هیچ ضرورتی برای آوردن این زیر روایت وجود دارد؟ یا این که کارور دچار اضافه گویی شده است؟ چه چیزی این ضرورت را مشخص میکند؟ در یادداشت بعدی به این موضوع خواهم پرداخت.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: داستان کوتاه جدیدم به اسم دفترچه را در وبلاگ بوطیقا بخوانید. (نظرتان را همینجا هم میتوانید بنویسید.)
در زندگی قبلیتان که بودهاید؟!
توی این سایت می توانید با دادن تاریخ تولد خودتان به میلادی هویت خود را در زندگی قبلیتان کشف کنید. هیچ پولی هم لازم نیست بابتش بپردارید. اگر تاریخ تولدتان را به ماه میلادی نمیدانید از این سایت کمک بگیرید.
اینجا میگوید که صورت جسمانی قبلی من مردی بوده که در حدود سال 1550 در منطقهی ولز کنونی زندگی میکرده. شغلم هم ظاهراً چیزی توی مایه های شیمیدان، کیمیاگر، یا تولید کنندهی زهر بوده. تولید کنندهی زهر! فکرش را که میکنی شغل بدی هم نیست. بعلاوه اضافه کرده که من عاشق مسافرت و ماجراجویی بوده ام. بعدش هم یکی دو تا اندرز اخلاقی داده که مایل نیستم در موردش حرف بزنم.
غرض این بود که اگر یک وقتی یک سایتی پیدا کردید که به من بگوید فیالواقع و در حال حاضر چکاره هستم - یا لااقل قرار است چکاره بشوم- خبرم کنید. جداً میگویم. الان این مسأله از نان شب هم برایم واجب تر است.
تصمیم گرفتهام چند وقتی چیزی ننویسم. لااقل یک ماه. بعد احتمالا یک ترتیباتی به کارهایم میدهم... یک قالبی چیزی عوض میکنم :دی
حالم دارد به هم میخورد.
داستان. سه شاخ چهره

اولین باری که دنبلان خوردم خوبِ خوب یادم است. توی اتاقِ نگار، روی زمین نشسته بودم و تمرینهای دینیام را مینوشتم. یک خط مینوشتم و یک نگاه به ساعت دیواری میانداختم. حوصلهام سر رفته بود. از طرفی احساس گرسنگی میکردم. ساعت هنوز هشت بود و لا اقل یک ساعت دیگر تا شام مانده بود. نگار پشتمیزش نشسته بود و داشت درس میخواند. گهگاه سرش را میچرخاند، موهایش را که از دو طرف دم موشی بسته بود مثل منگوله تکان میداد و چیزی به من میگفت. «انگشتاتو نشکن!»، «با خودکارت بازی نکن!» «درستو بخون!» خلاصه همنطور داشتم با دفتر و کتابم کشتی میگرفتم که شنیدم که بابا صدایم میکند. مثل برق از جایم بلند شدم. میدانستم که خبری است. چون با آن لحن بخصوصش صدایم کرد. این لحنش را میشناختم. فرق داشت با وقتهایی که میخواست برایش کاری انجام بدهم، مثلاً آب یا متکّا بیاورم. آنها را بلند و آمرانه میگفت، گاهی دو سه بار. اما این یکی یکنواخت و بیتفاوت بود. یکبار هم بیشتر تکرار نمیشد. مثل وقتهایی که توی هال جلوی تلویزیون، فرو رفته بود توی مبل راحتی و آنتن نگاه میکرد. وقتی صدایش را میشنیدم، هر جا که بودم خودم را می رساندم چون میدانستم یک خبری هست. او ولی چشم از صفحه بر نمیداشت، فقط خیلی نرم گردنش را به جلو حرکت میداد که به تلویزیون نگاهی بیندازم. اغلب چیز جالبی بود مثل جکیچان، بوکس یا کشتیکج. یواش مینشستم پای مبل و صدایم در نمیآمد.آنوقتها عاشق کشتیکج بودم.
بابا همیشه با صدای خیلی کم تلویزیون نگاه میکرد. چون مامان همیشه میگفت بچهها درس دارند و حواسشان پرت میشود. وقتهایی که پای تلویزیون بود، من توی اتاق نگار درس میخواندم. غیر از آن درس خواندن و خوابم توی هال بود. بجز شبهایی که خیلی سرد بود و لحاف و تشکم را میبردم پایینِ تخت مامان و بابا پهن میکردم. آن سال نرگس کنکوری بود و هیچ کس را توی اتاقش راه نمیداد. بعلاوه مامان میگفت خوبیت ندارد که با آن سبیلم توی اتاق خواهرها بخوابم. آن موقع تازه دوم راهنمایی بودم اما پشت لب بفهمینفهمی سایه ی تیرهای افتاده بود. از این نظر به بابا رفته بودم. او سبیل فلفل نمکی ِ پُرپشُتی داشت که روی لب بالاییاش را میپوشید. یک بار که برای گرفتن کارنامهام آمده بود مدرسه، چند تا از بچهها بهم گفتند: «چه بابای خفنی داری!» ولی من از این که او بجای مامان کارنامهام را میگرفت کاملاً راضی بودم. بابا هیچ وقت به خاطر نمرهی کم آدم را دعوا نمیکرد.
ولی آنشب وقتی از اتاق نگار رفتم بیرون و از درگاهی کوچک گذشتم دیدم تلویزیون خاموش و مبل بابا خالیست. پشت سرم از توی آشپزخانه، صدای تلق و تلوق میآمد. از روی اُپن دیدمش که جلوی کابینت، کنار اجاق گاز ایستاده است. روی کابینت، یک جگر درسته توی سینی بود. امّا بابا داشت چیز دیگری را روی تخته گوشت تکّه میکرد. کنارش که ایستادم سرش را بلند نکرد. تکهها سفید بودند، مثل دنبه. ولی دنبه نبودند. سفتتر به نظر میرسیدند و بوی لجن میدادند. گفتم: «پوف...اینا چیه؟» گفت: «دنبلان». آخرین تکه را دو نیم کرد و شروع کرد آنها را چیدن توی توری کباب پز فلزی. کبریت را از روی هود برداشت و همزمان باشستش دکمهی هود را زد. صدای هُرهُر نرمی راه افتاد. حالا برای اولین بار از لحظهی ورودم، بابا نگاهم کرد و بنجوا گفت: «بیصدا برو ببین مامانت داره چیکار میکنه؟»
از آشپزخانه آمدم بیرون، از وسط هال رد شدم و آن طرف خانه درِ اتاق خواب مامان بابا را که تا چفت چارچوب پیش بود هُل دادم. مامان با صدای لولا سرش را بلند کرد. پرسید: «چیه؟» گفتم: «...کی شام میخوریم؟» و آخر جملهام را کش دادم. داشت لباسها را اُتو میکرد. پشتش را به بخاری تکیه داده بود و سبد آبیِ کنار دستش پُر از لباس بود. شلوار کار سورمهای بابا را بدقّت از روی خط اتویش تا زد و گفت: «یک ساعت دیگه» و همینطور که اتو را از روی پاچهها، بدقّت، مثل ماشینی از وسط مه جاده، رد میکرد، ادامه داد: «بابات داره جیگر میپزه»
اینپا آنپا کردم که بین آمدن و رفتنم وقفهای بیاندازم و مامان شک نکند. حالا دیگر مطمئن بودم قضیهی «دنبلان» هم مثل «آن زهرماری» چیزیست که باید از مامان پنهان بماند. مامان قبلاً چند بار سرِ «آن زهر ماری» با بابا دعوا کرده بود. میگفت «این آخری از بالای همین زهر ماری ناقص الخلقه شده» منظورش من بودم. چون پای راستم چهار تا انگشت داشت و تازه انگشت کوچکش هم چسبیده بود به یکیِ کناری. بابا فکر میکرد من نمیدانم آن زهرماری چیست. همیشه وقتی مینشست کف آشپزخانه، جلوی وآن بطری آب معدنی را از کابینت آخری، پشت سطلهای حبوبات بیرون میکشید، با خودش منِ منِ میکرد: «یک لیوان از این آبا بخورم...تشنم شد.» من امّا هیچ وقت از مشروب خوردن بابا ناراحت نمیشدم. او همیشه آرام و مهربان بود. فرو رفته بود توی مبلش و تلویزیون نگاه میکرد. غیر وقتهایی که به قول خودش مامان بنزین را میریخت و کبریت را میکشید. آنوقت بود که او گُر میگرفت، همه چیز را می شکست و به همه فحش میداد.
برگشتم توی آشپزخانه. بابا کبابپز را روی شعلهی گاز گرفته بود. در جواب چشمک ابرویش گفتم: «داره اتو میکنه». پرسید: «چقدر از کارش مونده؟» گفتم: «خیلی» داشتم دنبلانها را نگاه میکردم که شعلهی آبی گاز نزدیکشان پخش و زرد رنگ میشد و حبابهای کوچک آب تویشان، اینجا و آنجا میترکید. دوباره پرسیدم: «ایناها چیان؟» بابا مثل دفعهی قبل بی آنکه نگاهم کند، جواب داد: «دنبلان» پرسیدم: « به چه درد میخورن؟» میخواستم چیز بیشتری بشنوم. در عوض بابا با پشت آن دستش که آزاد بود ناهوا زد روی خشتکم و گفت: «چُمبولِتو قوی میکنن» . لحظهای صاف توی صورتم نگاه کرد و پُقّی زد زیر خنده.
دنبلانها که آماده شد، بابا برای من سه تکّه توی نعلبکی گذاشت و رویشان آبلیمو پاشید. سر جمع هفت هشت تکّه ای میشد. حالا رنگشان زرد میزد و چند جا نقطههای سیاهی رویشان سوخته بود. دیگر بوی لجن نمیداند، طعمشان هم واقعاً خوب بود. بابا یک لیوان کنار سهم خودش گذاشته بود و جلوی کابینت آخری نشسته بود کف زمین. من هنوز از ضربهی غیرمنتظرهای که به دولم خورده بود توی شوک بودم. شاید بابا شوخی کرده بود، ولی دنبلان ها را که نگاه میکردی واقعاً به قیافه شان میخورد که همچه کاری بکنند. از طرفی این که بابا نمیخواست مامان از قضیه بو ببرد آدم را مطمئن میکرد که یک خبری هست.
سر میز شام، با اینکه سیر بودم چند قالیه جگر را خالیخالی خوردم. وقتی فهمیدم که نرگس دارد زیر چشمی نگاهم میکند مجبور شدم دو سهتای آخر را لقمه بگیرم. به زحمت قورتشان میدادم. طوری که انگار دارم قلوهسنگ فرو میبرم. نرگس به غذا خوردن من حسودی اش میشد. چون او با آنکه کم میخورد باز هم چاق و چمبه بود. ولی من هرچقدر هم میخوردم باز چاق نمیشدم. نگار هم مثل من لاغر بود. اگرچه باسن گنده و قلمبهای داشت. چشمهایش درشت و صورتش کوچک بود. همه میگفتند قیافهاش شبیه موش است.خصوصاً وقتهایی که مثل آن شب موهایش را دمموشی میبست.
شامشان که تمام شد من دویدم سمت دستشویی. جلوی درش که رسیدم نگار از توی آشپزخانه داد زد: «واسیسا من میخوام برم.» گفتم:«مال من تُنده» در را باز کرده بودم و نصف هیکلام هم تو رفته بود . امّا نگار که جیغ زد مجبور شدم خودم را بکشم بیرون.
«مامان من عجله دارم...میخوام برم حموم» مامان از پای ظرفشویی به نگار گفت:«خُب پنج دقیقه صبر کن این که اومد بیرون بعد برو» نگار صدایش را کش داد و گفت: «خُب بو میگیره!». مامان بعد کمی مکث از من پرسید: «بزرگه یا کوچیک؟» من گفتم«کوچیک» و این ظاهراً همه را راضی کرد.
آنجا توی توالت هیچ کس دستش بهت نمیرسید. نگار دو، سه بار به در زد و من هربار فقط گفتم خُب. میان صدای خِرخِر فن و شُرشُر آبی که روی موزاییکها راه میکشید و توی چاه میریخت، برای خود خلوتی ساخته بودم و بیخیالی طی میکردم. همینطور زل زده بودم به دولم و بفهمی نفهمی چُرتم گرفته بود. بعد یکهو چیز جدیدی به سرم زد. هر بار که زور میزدم کلّهی دولم پُف میکرد و جمع میشد. به قول کتاب علوممان منبسط و منقبض میشد. پُف کردنش بسرعت و جمع شدنش کُند و آهسته بود. مرا به یاد امواج دریا میانداخت. تابستان همان سال، درست پیش از شروع مدرسهها رفته بودیم شمال. کنار ساحل بابلسر یک پلاژ گرفتیم و سه روز همانجا ماندیم. بعد بابا مرخصیاش تمام شد و مجبور شدیم برگردیم. توی آن سه روز به قول مامان خودم را خفه کردم. از صبح تا غروب یا توی آب بودم یا لب ساحل شنبازی میکردم. وقت خواب مامان کف پلاژ دو تا پتو پهن میکرد. من چفت دیوار، کنار بابا میخوابیدم. روی شکمم، دمرو میاُفتادم و بوی رطوبتِ پتو دماغم را پُر میکرد. بعد نمی فهمیدم چطور خوابم میبرد. صبح که با صدای تلق تلوق مامان بیدار میشدم حتی یک خوابم هم یادم نمیآمد.
صبح روز آخر که بیدار شدم دیدم جلوی شرتم را خیس کردهام. اول فکر کردم شاشیدهام که البته از من بعید هم نبود. ولی بعد دیدم جایش خشک و برّاق شده و یاد کف دهن گاو و حرفهای معلم بینشمان افتادم. یادم میآید که معلم بینشمان خیلی سربسته و با اکراه راجع به این مسأله حرف میزد. میگفت به اصرار دفتر مجبور شده این حرفها را سرِ کلاس بزند. و چند بار تأکید کرد که مبادا کنجکاو شویم و با عورتمان بازی کنیم، چون اگر به این کار عادت کنیم مثل تریاک آدم را معتادِ خودش میکند. بعد از آدمهایی حرف زد که این کار را کرده اند و چشمهایشان ضعیف شده، دستهایشان رعشه گرفته و دستِ آخر وقتی ازدواج کردهاند زنشان به آنها خیانت کرده است. من آن موقع درست سر در نمیآوردم که چه میگوید امّا حرفهایش بدجوری توی دلم را خالی کرده بود.
خلاصه آن روز آخری شرتم را از زیر مایوام در نیاوردم تا وقتی میروم توی آب خودش شسته شود. دلم بدجوری گرفته بود. هم به خاطر کفِ دهن گاو و هم اینکه باید با دریا خداحافظی میکردم. بعد از ظهر وقتی بابا با پیرهن شلوارش آمد کنار ساحل و صدایم کرد، ایستادم لبِ آب تا برای آخرین بار دریا را نگاه کنم. آنجا بود که تازه برای اولین بار حرکت قشنگ امواج توجّهام را جلب کرد - تُند و پُرهیجان خود را روی ساحل میکشیدند تا به پاهای لختم برسند. بعد، مثل بچههایی که مادرشان صدایشان کرده باشد، خزان خزان برمیگشتند و ماسهها را از لای انگشتان کوچکم میرُفتند.
پشت در توالت نگار آنقدر داد و قال راه انداختهبود که مجبور شدم بلند شوم. تا پایم را بیرون گذاشتم، از روی غیظ نگاهم کرد و همینطور که سرش را میجنباند گفت: «خیلی بیشعوری! خیلی خری!» من هم بهش چشم غُرهای رفتم که ظاهراً رویش را کمکرد. سرش را انداخت پایین و تقریباً رفت توی دستشویی. ولی بعد انگار چیز ترسناکی دیده باشد برگشت و در را بست.« پوف!» بلافاصله صدای مامان آمد که: «ریدی؟؟!» نمیدانم اولش کجا بود، ولی تا برگشتم راست مقابلم ایستاده است و با پشت دستش تهدیدم میکند. نزد. در عوض چفت دهنش را برداشت و هرچه از دهنش در میآمد به من گفت: «خاک بر سرِ بیشعورت کنن. یه قاشق گه میخوردی بلکه آدم بشی ...پسرهی الوات...»
داد زدم «خُب دیگه» دویدم توی اتاق نگار ، در را پشت سرم کوبیدم به هم و همانجا پشتش نشستم. مامان چند بار دستگیره را پایین برد و در را هل داد. ولی من با تمام زورم پشتم را به در فشار میدادم به و برای همین نتوانست بازش کند. یکبند از پشت در فحش میداد. سرم را بین دستها و زانوهایم پنهان کرده بودم که صدایش را نشنوم.
حس گریه داشتم ولی اشکم در نمیآمد. چشمهایم را روی هم گذاشته بودم و فشارشان میدادم. میخارید. انگار روی مژه هایم چرک نشسته باشد. فکر کردم اگر گریه کنم با اشکم شسته میشوند.شروع کردم به دل زدن. نفسم را یکباره فرو میبردم و میدادم بیرون. با این کار صدای هقهقی درست میشد که اغلب اوقات کمک میکرد گریهام بگیرد. دیگر از آن طرف در صدای مامان نمیآمد. نگار رفته بود حمام. اتاقش چسبیده به حمام بود و من حالا صدای غُرغُر خفیف لولهها را از توی دیوار میشنیدم. همینطور که سرم میان زانوهایم بود و نفسم را تو و بیرون میدادم حس کردم سرِ دولم باز دارد باد میکند. با دو شستم کش شُرت و شلوارم را جلو کشیدم ، ولی آن داخل تاریکِ تاریک بود. بلند شدم رفتم کنار کمد. درش را تا نصفه باز کردم و پشتش ایستادم. از پشتِ در نیم نگاهی به درِ اتاق انداختم. بستهی بسته بود. کشیدم پایین. زور زدم. حالا دیگر مثل آن موقع باد نمیکرد. شاید اثر دنبلانها رفته بود... شاید هم به این خاطر بود که ایستاده بودم. دوباره نگاهی به درِ اتاق انداختم و عقب عقب رفتم طرف تخت نگار... دلم بد جوری توی سینهام میزد. مثل شبهایی که توی هال میخوابیدم و از ترس زیر پتو قایم میشدم. همهاش فکر میکردم آن بیرون، توی تاریکی یک چیزی است که نگاهم میکند. زیر پتو، چشمهایم را که میبستم ، او را به شکل یک کلّهی باند پیچی شده میدیدم. تمام صورتش باند پیچی شده بود. فقط چشمهایش دیده میشد.- چشمهایش قلمبه بود و زیرشان سیاه می زد. نمیدانستم با من چکار دارد، فقط حس میکردم دارد نگاهم میکند. دستِ آخر طاقتم تاب میشد و یکهو سرم را بیرون میآوردم. بعد- برای مدتی- مطمئن میشدم که چیزی نیست. دوباره زیر پتو میرفتم و سعی میکردم به یک چیز خوب فکر کنم.
لبهی تخت نگار خودم را از بالا ولِ کردم و نشستم. خوب شده بود. مطمئن نبودم به خوبی آنموقع، توی توالت شده یا نه. ولی خوب بود. همانطور کلهاش باد میکرد و خالی میشد. چند باری نگاهش کردم و بعد به طرز عجیبی به نظرم بیگانه آمد. انگار جانوری را نگاه میکنم که نفس میکشد و سرش بالا و پایین میرود. به نظرم رسید که میتواند برای خودش فکر کند یا حتّی غذا بخورد. بعد زیر لب گفتم: «سهشاخ چهره... »
بدو رفتم آنطرف اتاق،جلوی کتابخانه ایستادم. طبقهی پایین کتابخانهی نگار مال من بود. کتاب، دفترهای مدرسهام و چند تا کتاب غیردرسی - دو سه تایی داستان و چند تا کتاب مرتبط با حیات وحش- را آنجا نگه میداشتم. برای پیدا کردنش مجبور نبودم زیاد آنجا را به هم بریزم؛ از همهی کتابهای دیگر بزرگتر و قد بلندتر بود. رویش عکس یک دایناسور بزرگ نارنجی میان جنگل کشیده شده بود که داشت از نوک یک درخت بلند برگ میخورد. از انتهای جنگل- بالا سمت راست- سه تا دایناسور کوچک با دُمهای کلفت اینطرف میدویدند. روی کتاب با فونت درشت نارنجی نوشته بود: «دایناسورها»
ورق زدم تا به صفحهای رسیدم که مربوط به سهشاخ چهره بود. بیشتر صفحه عکسی از سهشاخ چهره را میان جنگل نشان میداد که پوزهاش را نزدیک به زمین آورده بود و شاخهایش طوری روبرو را نشانه رفته بود که انگار هر لحظه آمادهی حمله است. پایین سمت راست نیمرخی از آن را کنار یک انسان معمولی کشیده بود. قدّ آدم به زور تا زیر پوزهاش میرسید. چند خطی هم توضیحاتی مربوط به جانور را داده بود. دوباره نشستم لبهی تخت و دو، سه مرتبه بدقّت تمام مطلب را خواندم:
تریسراتوپس، یا سهشاخچهره، دایناسوری شاخدار و گیاهخوار از دورهی کرتاسه میباشد..
تریسراتوپس یک دسته منقرض شده از دایناسورهای شاخدار علفخوار بودند که در طی مرحله آشکوب دوره کرتاسه پسین (حدود ۶۸ تا ۶۵ میلیون سال قبل در آمریکای شمالی).
تریسراتوپس یکی از آخرین دایناسورها بوده که قبل از رویداد عظیم انقراض دوران سوم کرتاسه تکامل یافتند. وجود یک یقیه بزرگ استخوانی و سه شاخ روی بدن چهارپای بزرگش, و شباهتهایش با کرگدنهای امروزی, باعث شده تریسراتوپس یکی از شناخته ترین دایناسورها باشد. احتمالا تریسراتوپس از دو شاخ بلندش بعنوان سلاح در برابر تیرانوسور و عشقبازی (مانند گوزن) و چیره شدن بر رقبا استفاده میکردهاست.این دایناسور روی چهارپای محکم و ستون مانندش راه میرفتهاست. بخصوص دو پای جلوییاش قوی تر بودند چون باید وزن سر بسیار سنگیناش را
تحمل میکردند. تریسراتوپسها بزرگترین دایناسورهای سه شاخ بودهاند که احتمالا در دستههای بزرگ، مانند فیلهای امروزی، زندگی میکردند.
کتاب را ورق زدم و چند تا دیگر از عکسهایش را نگاه کردم. بعد نگار در زد. از حمام آمده بود و میخواست لباس بپوشد. من کتاب را انداختم روی تخت و در را باز کردم. کنار در، با حولهی نوی صورتی رنگش ایستاده بود و آب موهای خیسش از زیرکلاه روی صورتش میسُرید. منتظر بود که چارچوب را خالی کنم. من خودم را زده بودم به کوچهی علیچپ . شنیدم که گفت: «عجب روییهم داره!؟» . بعد من آمدم بیرون و او رفت تو و در را پشت سرش بست.
رفتم توی هال، جایی که مامان رو به دیوار نماز میخواند و بابا جلوی تلویزیون، طوری توی مبل فرو رفته بود که از آن پشت فقط تاسی تهِ سرش پیدا بود. داشت یکی از آن شو های خارجی را نگاه میکرد. زنها، سیاه و سفید، با تاپ و دامنهای کوتاه زیر باران توی هم میلولیدند. کسی متوجه من نشده بود، برای همین مجبور نبودم رویم را برگردانم. باز دلم شروع کرد به تاپ تاپ توی سینه ام زدن. یک چیزی توی ذهنم داشت قلقلکم میداد. زیر لب گفتم: «باید کتابم رو برداردم». بعد مثل برق رفتم طرف اتاق نگار، در را باز کردم و دیدمش که لخت و عور نشست روی زمین، جیغ زد و پاهایش را توی بغلش جمع کرد. از حولام در را کوبیدم به هم. با صدای به هم خورنش دلم هُرّی ریخت. بعد یکی محکم خورد پسِ سرم. مامان بود. جیغ میزد و فحش میداد. دویدم تا انتهای آشپزخانه و پشت یخچال نشستم روی زمین و سرم را باز بین زانوهایم پنهان کردم. کف پاهایم روی سرامیکهای سرد یخ میزد. تصویر نگار جلوی چشمم بود. با آن ساقهای سفید و رانهای چاقش که از ترس سفت و منقبض شده بود. چیزی از آنجایش یادم نبود. حتی به خاطر نمیآوردم شرت پایش بود یا نه. داشتم گریه میکردم. این را انگار تازه همین حالا فهمیده بودم. سرم را بالا آوردم و چشمهایم را با پشت دست مالیدم. آنوقت دیدم بابا ایستاده بالای سرم و خیره نگاهم میکند. میدانستم دست رویم بلند نمیکند. امّا نگاهش، مثل نگاههای خیرهی آن صورت باند پیچی شده، دلم را میلرزاند. به تته پته افتادم، خودم هم نمیدانستم چه میخواهم بگویم. گفتم: «تقصیر دنبلان بود». بعدش دوباره سکوت بود و نگاههای بابا. اما احساس کردم نگاهش طور دیگری شد. لُپهایش انگار گُل انداخت وسبیلش اندکی روی لبش جنبید. دلم آرام گرفت. تصورش برایم سخت نبود. اینکه بابا پُقّی بزند زیر خنده و سبیل پُرپُشتش را باد ِبَبرد.
