تبليغاتX
اندرونیته
وب نوشت های علی رحمانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 12:19  توسط علی رحمانی  | 

توی ماشین آهنگ «sound of silence» -موسیقی متن فارغ‌التحصیل- پخش می‌شد. به نظرم آهنگ شادی نبود. یعنی فکر کرده بودم اگر الان مسافر سوار کنم، چیز شادی نیست که توی ذوق بزند. نرسیده به میدان حر پسر شانزده هفده ساله‌ای سوار ماشین شد. به صورت و قد و قواره‌اش بیشتر می‌خورد ولی حرف که زد فهمیدم همین حدود است. صد متر رد نشده بودیم که گفت: «جدیداً نوحه‌ها‌ی خوبی در اومده.»

گفتم: «از این دوب دیسی‌ها؟» انگشتم را روی دکمه‌ی پخش نگه داشتم تا خاموش شد.

گفت: «دوب دیسی چیه؟»

گفتم: «همینا که با حسین حسین دوب دیس میکنه.»

گفت: «نه بابا» بعد اسم چندتا نوحه‌خوان را گفت که ظاهراً معروف بودند. بین‌شان فقط کویتی‌پور را شناختم. گفت: «خیلی باحاله.» و ادامه داد: «منم در حالت عادی با همین آهنگا حال می‌کنم.»

گفتم: «ئه؟ من گفتم شاید ناراحت بشی خاموش کردم.»

گفت: «نه داداش ما چیکاره ایم؟ ماشین خودته اختیارشو داری. من اگه کسی بشینه تو ماشینم بگه ضبتو خاموش کن کمِ کمش با لگد انداختمش بیرون.»

گفتم: «نه بابا من گردنم از مو باریک تره».

دوباره دستم رفت روی دکمه‌ی پخش و روشن شد ولی هنوز نخوانده بود که پسره گفت: «ولی امشب شبِ تاسوعاست... شب شهادت علی اکبره». صدا را تا آخر بستم.

گفت: «میگن وقتی علی اکبر شهید شد، امام حسین مث باز ِ شکاری اومد بالا سرش.»

سنگینی نگاهش باعث شد چشم از خیابان بردارم و نگاهش کنم. نگاه کرد توی چشم‌هام و گفت : «مث باز شکاری... اومد بالا سر بچه‌ش...». نزدیک بود بزنم به ماشین جلویی. این بار فقط شنیدم که گفت: «مث باز شکاری.»

زیرچشمی که نگاهش کردم، سرش را انداخته بود پایین. با دو انگشت شصت و اشاره گوشه‌ی چشم‌هاش را فشار می‌داد. باورم نشد. یعنی واقعاً اشکش در آمده بود؟ به خاطر ِ «باز ِ شکاری»؟ انگشتم را نگه داشتم روی دکمه‌ی پخش تا خاموش شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 18:40  توسط علی رحمانی  | 

محسن حمید
ترجمه علی رحمانی

محسن حمید نویسنده‌ی دو رمان است: «بنیاد‌گرای ناراغب» (2007) که نامزد نهایی جایزه‌ی مَن بوکر شد، و «دودِ شب‌پره» (2000). وی همچنین مقالاتی در نشریات داون، گاردین، و نیویورک‌تایمز منشر کرده. همیشه بین محل تولدش، لاهور و جاهای دیگر از قبیل نیویورک و لندن در رفت و آمد است. داستان زیر از مجله‌ی «گرانتا» شماره‌ی 112 انتخاب شده.


صدای خرد شدنِ پنجره را می‌شنوم. تهویه هم روشن نیست که صدا را خفه کند. از تخت‌خواب می‌آیم بیرون. کاش سن و سالِ خودم نبودم. کاش به پیری پدر و مادرم بودم. یا به جوانیِ پسرم. کاش این من نبودم که مجبور باشم به زنم بگویم همان‌جا که هست بماند، بهش بگویم همه چیز رو به راه می‌شود، آن‌هم با صدایی که نه او باورش بشود نه حتّی خودم. هر دومان صدای داد و فریاد را از طبقه‌ی پایین می‌شنویم. بهش می‌گویم: «یک چیزی تنت کن. لباس تنت باشد بهتر است.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 17:11  توسط علی رحمانی  | 



فعلاً تعـــــــــــــــــطیل اســـــــــــت.


تا فراغت از تحصیل
(انشاالله اول مهر)

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 22:49  توسط علی رحمانی  | 

تاریخچه‌ی مختصر مردگان اثر کوین بروک‌مایر را در دیباچه یا در ادامه‌ی همین مطلب بخوانید:


هنگامی که مرد نابینا به شهر رسید، مدّعی شد که در سفرش از بیابانی از شن جان‌دار گذر کرده است. گفت اوّلش مُرده و بعد (شَتَرق!) بیابان. داستان را برای هرکس که گوش می‌داد تعریف می‌کرد. هم زمان گردنش را کج کرده بود تا صدای قدم‌های مردم را دنبال کند. بارشی از خاک سرخ از ریش‌اش فرو می‌ریخت. می‌گفت که بیابان برهنه و متروک بوده، و همچون ماری برایش ‌هیس می‌کشیده. روزها و روزها پیاده می‌رفته تا اینکه تپه ماهوری زیر پایش از هم فروپاشیده و موجی از شن‌ آن‌چنان به سمتش خیز برداشته که به صورتش برخورد کرده است. سپس همه چیز ساکن شده و همچون قلبی شروع به تپیدن کرده بود. صدا از هر چیزی که تا کنون شنیده بود واضح‌تر می‌نمود. می‌گفت فقط در همان لحظه بود که، در حالی‌که میلیون‌ها شن نوک‌تیز می‌خورده توی صورتش ،حقیقتاً پی می‌بَرد که مرده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:54  توسط علی رحمانی  | 

 مسأله‌ی داستان عمیق و داستان سطحی و همین‌طور رو ساخت و ژرف ‌ساخت از مدّت‌ها قبل فکرم را درگیر خودش کرده بود. توی هفته‌ی اخیر دو تا اتفاق باعث شد که این مسأله برایم پررنگ‌تر شود. این که چه داستانی عمیق است و چه داستانی سطحی؟ اتفاق اول این بود که از قول یکی از رفقا شنیدم یکی که نظرش برایم صائب است میگوید داستانهای فلانی (من) عمیق نیست. دوم این که یکی از نویسنده‌های جوان توی جلسه‌ی نقد کتابش از این که او را با همین ریموند کارور خودمان مقایسه کردم ناراحت شد و در آمد که «داستان‌های کارور عمق ندارد.»

امروز عصر، توی حمام کلی راجع به این قضیه فکر کردم اگرچه نتوانستم به یک نتیجه‌ی واحد برسم. هدف این نوشته در درجه اول این است که افکارم را در این مورد جمع و جور کنم. در درجه‌ی دوم هم هدفم این است که بعد 40 روز وبلاگم را به روز کرده باشم. سعی میکنم با سوال و جواب جلو بروم. آن‌هایی هم که این مطلب را دنبال می‌کنند می‌توانند به سوال‌ها جواب‌های خودشان را بدهند و آخرکار اگر دیدند نگاهشان از مال من منسجم تر است... بگویند!

سوال اول: اصلاً منظور از عمق داستانی چیست؟

عمق داستانی یعنی آدم فکر کند داستان فقط همان چیزی که خوانده نیست. پس و پیش و زیر و بالا دارد. آدم‌هایش گذشته و آینده دارند. صبح ها صبحانه می‌خورند و دستشویی می‌روند. بعضی‌هایشان سر کار می‌روند و بعضی‌ها نمی‌روند. پیچیدگی های درونی دارند. لزوماً همیشه حرفشان با عملشان یکی نیست. از طرز زندگی‌شان بتوانیم بفهمیم موسیقی پرطرفدار توی شهرشان چیست و یا سیاست مدارهایشان چطوری لباس می‌پوشند. این باعث می‌شود کار قابل تأویل و تفسیر شود. هر کس از هر دریچه ای که می‌خواهد به قضیه نگاه کند و گوشه‌هایی از جهانی را که نویسنده ساخته است در ذهن خودش کند و کو کند.

سوال دوم: با این حساب آیا می‌شود گفت به هر میزان که یک اثر رئالیستی تر باشد عمیق‌تر است؟ یعنی صِرف همین که یک نفر بنشیند و یک روایت کاملاً رئالیستیِ بی‌طرفانه از دنیای دور و  برش بدهد اثر عمیقی ساخته؟

خب... واقعیت این است که اثر رئالیستی بی‌طرفانه اصلاً نمی تواند وجود داشته باشد. توضیح اش را همه می‌دانند. هر کس با توجه به گذشته و ژنتیک خودش، از دریچه‌ی مخصوص به خودش به جهان نگاه می‌کند. خصوصاً وقتی بحث مفاهیم کلّی، کیفیات و خصوصیات انسانی پیش کشیده می‌شود، نگاه بی‌طرفانه (به آن معنا که مثلاً علم بی‌طرفانه با پدیده‌ها نگاه می‌کند، که آن خودش هم سرش بحث است) غیر ممکن است. بنابر این این‌جا نگاه طرف مهم می‌شود و در عمیق و سطحی بودن اثر دخالت دارد.

سوال سوم: یعنی چه دخالت دارد؟ یعنی مثلاً همه‌ی لیبرال ها داستان‌هایشان سطحی در می‌آید و همه‌ی کمونیست‌ها داستان‌شان عمیق؟ یا برعکس؟ یا مثلاً اگر می‌خواهیم داستان عمیق بنویسیم حتماً باید شخصیت داستانمان شبیه بیگانه‌ی کامو باشد؟ اصلاً این که می‌گوییم هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد چه می‌شود؟ پولورالیسم و تعدد فرهنگ‌ها چه؟

جواب دادن به این سوال واقعاً مشکل است. خب... اولاً بعضی ایده‌ها که کاملاّ تکلیف‌شان مشخص است. چون تناقض درونی و ذاتی دارند و حتّی از پس چارچوب‌هایی که برای خودشان تعریف کرده‌اند هم بر نمی‌آیند. مثلاً کسی که دنیا را فقط از دریچه‌ی کتاب‌های چیپ شبه روان‌شانسی می‌بیند، احتمالاً هیچ وقت نمی‌تواند داستان عمیق بنویسد. چون اساس این تفکر نمی‌تواند یک تصویر جامع و بی‌تناقض از دنیای دور وبرش به دست بدهد.

از آن طرف هم این قضیه که هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد، به خودی خود نمی‌تواند ما را از چنگ قضاوت و داوری بین ایده‌ها رها کند. فقط به ما می‌فهماند که قضاوت ما محدود به زمان و مکانِ ماست. یعنی این که ما چه اثری را عمیق و چه اثری را سطحی بنامیم بستگی دارد به این‌که تفکر قالب زمان‌مان کدام است. مثلاً این که توی دوره‌ی ما آدم نمی‌تواند داستان نژادپرستانه یا ضد هم جنس گرا یانه بنویسد و توقع داشته باشد که اثرش عمیق محسوب شود. خب پس... عمیق بودن محدود به زمان و مکان است. ولی خب ما هم محدود به زمان و مکانیم. بنابر این می‌توانیم با خیال راحت قضاوت کنیم.

 

سوال چهارم: ولی هستند آثاری که توانسته‌اند سنت‌های جامعه را بشکنند و معیارهای روشن‌فکر ها را طوری تغییر دهند که روشن‌فکر ها دنبالشان راه بی‌اُفتند. این را چجوری توجیه می‌کنی؟

گمانم دنیایی که این آدم‌ها می‌سازند، بجز زنده وجاندار بودن یک ویژگی دیگر هم دارد. و آن این‌که این دنیا مالِ خودِ خودشان است. از طرفی هم به شدت یک‌دست است. حتّی با همه‌ی تناقض‌هایش یک‌دست است! این دیگر توضیحش خیلی سخت است. ولی تو تا وقتی خودت هستی، خودت می‌خوابی، غذا می‌خوری، درس می‌خوانی و فکر می‌کنی، همه چیز در عین تناقض‌هایش مالِ توست بنا بر این قابل قبول است. ولی فکر کن برای یک لحظه پرش کنی و دنیا را از چشم پدرت ببینی و بعد باز برگردی سر جات. انگار همه چیز به هم می‌ریزد. این‌طور نیست؟ حالا تو می‌خواهی این یک‌پارچگی خودت را بریزی توی دنیای داستانت. آدم یاد حرف‌های عرفا در مورد وحدت و کثرت می‌افتد. یا مثلاّ روح جهان.

چرا مردم حس می‌کنند دنیا، با همه‌ی شلوغ پلوغی هایش روح واحدی دارد؟ چون این روح واحد را دارند خودشان در دنیا می‌دمند. چون خودشان دارند از دریچه‌ی خودشان به دنیا نگاه می‌کنند. دنیا رنگ و بوی خودشان را می‌گیرد. حالا قرار است نویسنده هم رنگ و بوی خودش را به اثرش بدهد. اگر بدهد حتّی روشن‌فکرهای کلّه شق هم راهی ندارند جز آن‌که توی آن هوا نفس بکشند.

 

سوال پنجم: اگر قرار است توی داستان دنیای با بالا و پایین و شخصیت‌های با پس و پیش بسازیم که، خب این دنیا خودش وجود دارد. خودمان هم که داریم به زندگی‌مان رنگ و بو می‌دهیم. پس چرا از زندگی خودمان حظ هنری نمی‌بریم؟ دیگر چرا نیاز داریم داستان بخوانیم و فیلم ببینیم؟

اولاٌ که این‌طور نیست که نبریم. می‌بریم. در واقع فرق هنرمندها با بقیه‌ی مردم این است که از دنیای دور و برشان، از خوشی ها و حتی سختی‌هایشان یک لذت هنری هم می‌برند. برای همین است که به کله‌شان می‌زند بازسازی و منتقل‌اش کنند. ولی در مورد مردم عادی این‌طور نیست. آن‌ها نمی‌توانند موقع مصیبت خودشان از یک زاویه‌ی دیگر به قضیه نگاه کنند و در عین رنج کشیدن، لذت –هم- ببرند. برای همین است که دوست دارند تراژدی بخوانند و فیلم ترسناک ببینند.

به هر حال تجربه‌های آدم یک بار بیشتر تکرار نمی‌شوند و وقتی هم اتفاق می‌اُفتند برای خودِ آدم و فقط یک جور اتفاق می‌اُفتند. برای همین نمی‌شود یکی بگوید : «من زندگی عمیقی دارم.» چون در آن‌صورت باید چند بار زندگی‌اش را تجربه کرده و هر بار هم حین تجربه کردنش از دریچه‌ی تازه‌ای به آن نگاه کرده باشد. ولی خب داستانِ یک آدم دیگر (شخصیت) را ممکن است میلیون‌ها نفر بخوانند و به میلیون‌ها شکل مختلف تجربه‌اش کنند. در عین حال خیالشان هم راحت باشد که هیچ صدمه‌ای بهشان نمی‌رسد.

 

سوال ششم: یک چیز جالب به ذهنم رسید. دقت کرده‌ای وقتی چند سال از یک واقعه‌ی بد می‌گذرد و بعد بهش فکر می‌کنی چه حس خاصی بهت دست می‌دهد؟ این‌طوری بگویم: دقت کرده‌ای حس نوستالژی و حس هنری چقدر شبیه هم‌اند و درواقع خود نوستالژی چقدر هنری‌ست؟ شاید برای این‌است که داری چیزی را تجربه می‌کنی که دیگر جزئی از آن نیستی.

دقیقاً!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 22:51  توسط علی رحمانی  | 

آخرین داستان من، نرسیده به ییلاق را اینـــــجا در والس ادبی، یا در ادامه‌ی همین مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 16:46  توسط علی رحمانی  | 

من خودم ندیده‌ام. امّا امروز از پسر عمه‌ام شنیدم که رفیقش گفته توی اعتقادات کاشمری‌ها بجز شمر و یزید و علی‌اصغر و باقی شخصیت‌های عاشورایی، یک شخصیتی دارند به اسم شیر عاشورا. این طور که می‌گویند بعد از شهادت حضرت و یارانش در دشت کربلا ، این شیر تا مدّت‌ها نگهبانِ پیکرهای شهدا بوده. تمام مدّت هم بالا سرشان شیون و زاری می‌کرده. ظاهراً کاشمری‌ها رسمی دارند که روز عاشورا این شخصیت را بازسازی می‌کنند. یک نفر را- مثلِ همین‌هایی که توی نمایشگاه‌ها یا جلوی پیتزافروشی ها لباس گوفی یا تویتی یا ملوان زبل می‌پوشند- لباس شیر تنش می‌کنند و روی باربندِ ده‌تُنی، خاوری، چیزی دورِ شهر می‌گردانند. شیر عاشورا بلندگو به دست روی کامیون می‌غرد و شیون می‌کند. خاک می‌پاشد روی سرِ خودش و به قول معروف دورِ کامیون دولـَّخ هوا می‌کند.

نقل است که یکی از هیئت‌های دهات حومه‌ی کاشمر، شیر عاشورا را سوار بار خاور با خودشان به شهر می‌آورده‌اند که شیر عاشورا شاش‌اش میگیرد. کامیون کنار جاده می‌کشد کنار و شیر عاشورا با همان کلّه‌ی بزرگش از روی سقف می‌پرد پایین و از بینِ هیئت راه باز می‌کند و کنار جاده می‌ایستد که بشاشد.  انگار هنوز کارش تمام نشده، یک دسته سگ از زمین‌های دور و بر می‌دوند سمتش و می‌اُفتند دنبالش. خلاصه شیر عاشورا پا می‌گذارد به فرار و سگ‌ها دنبالش و به کامیون که می‌رسد جماعت دستش را می‌گیرند و می‌کشند بالا.

پسر عمه ام دو سه تا ماجرای دیگر هم از قول رفیق‌ش تعریف کرد. از جمله این که یک‌بار توی یک کوچه‌ی تنگ، المیِ گاز یکی از خانه‌ها می‌خورَد تو پهلوی شیر عاشورا و او را از روی سقف خاور می‌اندازد پایین. یا مثلاً یک‌بار که چند تا از این بچه‌های تخس به شیر عاشورا فحش می‌داده‌اند، بنده خدا از کوره در می‌رود و کلوخ پرت می‌کند. کلوخ سفت بوده. می‌خورد به پیشانیِ یکی از بچه‌ها و سرش را می‌شکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 23:14  توسط علی رحمانی  | 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 1:32  توسط علی رحمانی  | 


داستان شوهر حومه‌نشین از جان چیور و با ترجمه‌ی مـن را این‌جا بخوانید.

مصاحبه‌ی پاریس رویوو با چیور، ترجمه‌ی مرتضی معدنی را این‌جا بخوانید.


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 11:33  توسط علی رحمانی  |